تبليغاتX
به نام زندگی

به نام زندگی
بعد از 5 سال بدون هیچ برنامه ریزی دیدمش. تمام گذشته ها مثل یک فیلم سینمایی جلوی چشمم به نمایش در اومد. خیلی آروم بودم..ولی اون نبود... شایدم حس کردم که نیست.... نمیدونم.... گذشته ها با تمام خوبی ها و بدی هاش گذشتن.... دیگه الان توی یک راه نیستیم.. هرکدوممون یک راه رو انتخاب کردیم. اون با یک همراه و من به تنهایی. ولی مهم اینه که دارم ادامه میدم.

امروز بی هیچ بهونه ای اشک به چشام اومد. شاید اشک هیجان دیروز بود. شاید اشک دل تنگی و تنهاییم بود... نمیدونم. ولی بهش اجازه دادم بیاد تا همه چیز را بشوره و با خودش ببره.

من ادامه میدم.

راستی یک چیزی را هم فهمیدم. من استعداد خوبی برای دوست بودن دارم

ولی هیچ استعدادی برای مورد عشق واقع شدن ندارم.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 مهر1390 توسط shiva
به با تو بودن برای امروز نه گفتم

ولی خیلی سخت بود

سخت بود که بخوام و بگم نه

سخت بود که عقلانی باشم و پامو روی احساساتم بزارم

چقدر دلم برای گذشته ها امروز تنگ شده

امیدوارم امروز خیلی زود تموم بشه

کاشکی لااقل کسی توی زندگیم میتونست جاشو پرکنه

یکی رو پیدا کردم اما حیف........





نوشته شده در تاريخ جمعه 1 مهر1390 توسط shiva
سلام به همه ی دوستان

خیلی وقته به وبلاگم سر نزدم. این چند ماه بدجوری سرگرم نوشتن پایان نامه ام بودم.

اما بالاخره تموم شد و من دفاع کردم. یوهوووووووووو   بازم من برگشتم.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 شهریور1390 توسط shiva
دوستی تعریف میکرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود مجبور شدم به بروجرد بروم ...
هوا هنوز روشن نشده بود که به پل خرم آباد رسیدم ... وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ موتورش هم روشن نبود برخوردم ....... به سمت راست گرفتم، موتوری هم به راست پیچید ... چپ، موتوری هم چپ ... خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از روی موتور پرت شد تو رودخونه ...
وحشت زده و ترسیده، ماشین رو نگه داشتم و با سرعت رفتم پایین ببینم چه بر سرش اومد، دیدم گردن بیچاره ۱۸۰ درجه پیچیده ... با محاسبات ساده پزشکی، با خودم گفتم حتما زنده نمونده ...
مایوس و ناراحت، دستم را گذاشتم رو سرم و از گرفتاری پیش آماده اندوهگین بودم ... در همین حال زیر چشمی هم نیگاش میکردم،...
باحیرت دیدم چشماش را باز کرد ... گفتم این حقیقت نداره ... رو کردم بهش و گفتم سالمی ...؟
با عصبانیت گفت: "په چونه مثل یابو رانندگی موکونی...؟"
با خودم گفتم این دلنشین‌ترین فحشی بود که شنیده بودم ... گفتم آقا تو رو خدا تکون نخور چون گردنت پیچیده ....
یک دفه بلند شد گفت: شی پیچیده؟ شی موی تو؟ هوا سرد بید کاپشنمه از جلو پوشیدم سینم سرما نخوره .... !!!



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 4 مرداد1390 توسط shiva
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.
وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
دکتر علی شریعتی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 30 تیر1390 توسط shiva

تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم.."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 تیر1390 توسط shiva
این روزها شدیدا احساس تحت فشار بودن میکنم

به شدت اضطراب دارم

فکر نمیکردم یک فوق لیسانس گرفتن و نوشتن پایان نامه انقدر اذیتم کنه

راستش اگه به خودم بود قیدش را میزدم

اما همه بهم میگن ماهی به دمش رسیده

ولی راستش من هیچ وقت دم ماهی را نمیخورم آخه  پر از تیغه

ولی اینبار انگار مجبورم.........





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 تیر1390 توسط shiva
میگن : « هیچ وقت دنبال عشق ندو، اگه عشق مال تو باشه خودش تو را پیدا میکنه.......»

کاشکی عشق یک جوری بود که جفتمون دنبالش میدویدم چون اینجوری زودتر به دستش میاوردیم.

ولی من دیگه از دویدن خسته ام ، زود باش تنبل، تو هم یک حرکتی بکن، دیگه نوبته تو که منو پیدا کنی..

من همین جا منتظرتم........... من دیگه دنبالت نمی گردم............



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 خرداد1390 توسط shiva

در زندگي بعدي من مي­خواهم در جهت معکوس زندگي کنم !

با مردن شروع مي­کني و مي­بيني که همه چيز خيلي عجيب است...

سپس بيدار مي­شوي و مي­بيني که در خانه سالمندان هستي!

و هر روز که مي­گذرد حالت بهتر مي­شود...!

بعد از مدتي چون خيلي سالم و سرحال مي­شوي از آنجا اخراجت مي­کنند!

بعد از آن مي­روي و حقوق بازنشستگي­ات را مي­گيري و وقتي کارت را شروع ميکني در همان

روز اول يک ساعت مچي طلا مي­گيري و يک ميهماني برايت ترتيب داده مي­شود !!!

(ميهماني اي که موقع بازنشستگي براي شما مي­گيرند و به شما پاداش يا هديه مي­دهند).

40 سال آزگار کار مي­کني تا جوان شوي و از بازنشستگي­ات لذت ببري...!

سپس حال مي­کني و الکل مي­نوشي و تعداد زيادي دوست دختر خواهي داشت و کمي بعد بايد

خودت را براي دبيرستان آماده کني !!!

سپس دبستان و بعد از آن تبديل به يک بچه مي­شوي و بازي مي­کني و هيچ مسووليتي نداري...

سپس نوزاد مي­شوي و آنگاه به دنيا مي­آيي !

در اين مرحله  ۹ ماه را بايد به حالت معلق در يک آب گرم مجلل صفا ­کني که داراي حرارت

مرکزي است و سرويس اتاق هم هميشه مهيا است، و فضا هر روز بزرگتر مي­شود، وااااي!

و در پايان شما با يک ارضاء به پايان مي­رسيد...!

مي­ بينيد که حق با بنده است !!! 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 توسط shiva

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

 کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 توسط shiva
درباره وبلاگ


shiva3000us@yahoo.com
bahar 20